تبليغاتX
تو کجایی که من خاکسترنشین آرزوهام

 

می دونی پنجره ها شیشه شکسته نمی خوان

می دونی دل های ما درهای بسته نمی خوان

می دونی پرنده ها قفسه بسته نمی خوان

می دونی دل من یه بغض خسته نمی خواد

می دونی چشم های من موج غصه رو نمی خواد

می دونی همش از یه پنحره ی شکسته شروع شد؟

از یه صدای غمگین و دل خسته شروع شد

می دونی اون صدایی که می گم آتیش به جونم میزنه

می دونی وجود من غصه هاشو خوب میبینه

می دونی همش از یه شیشه شکسته شروع شد

از هق هق گریه ی یه پرنده شروع شد

می دونی قلب من پنجره و ارزوهاش شیشه شدن

می دونی غصه ها سنگ شدن شیشه هاشو می شکنن

می دونی دل من شیشه شکسته نمی خواد

تو خواب پنجره هاش دیگه رویا نمی خواد

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 22:7 توسط فریبا |


ای ذهن پر حکایت بکن از عشق روایت

از دل خسته ی من از جستجو به غایت

از عشق نه باده پرستی,از دل نه خور پرستی

از گذارحقیقت,از آنقطره ی هستی

از تاج پادشاهی از آن عشق خدایی

از بی چون ,چراییعاز درد و بی داویی

از ملک دل جانان ,از آن ناوک مژگان

با شعر و با ترانه وصفی از آن دردانه

تا برسم به غایت به عشق بی نهایت

تا بشم من ز نورت پروانه ای به رویت

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 22:7 توسط فریبا |


منم مثل تو پنجره ی دلم اسیر درده

غبار غم ها مثل تنهایی دورم می گرده

مثل ستاره با یک اشاره

توی دل من بکش یه جاده

نشو مثل من تنهای شب ها

اون تک عابر توی جاده ها

منم مثل تو پنجرهی دلم اسیر درده

این دل تنهام روزی هزار بار دورت می گرده

چشای سیات اشک های چشات

اون صورت ماهت یادم نمیره قسم به نگات

منم مثل تو پنجره ی دلم اسیر درده

اگه تو نخوایش یه برگ زرده

روتو به من کن ستاره ی شب

بازم صحبت کن از رویای شب

نگو شب تاشب کابوس می بینی

تو موج قصه ها هنوز غریقی

دلم می سوزه با غم وغصه ات

بخوای من می شم مرهم به دلت

بخوای همه شب ستاره می شم

تو آسمونت راه چاره میشم

نگو دل من خبر نداره

از غم و غصه ات خبر نداره

منم مثل تو پنجرهی دلم اسیره درده

اگه تو بخوای روزی هزار بار دورت می گردم

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 22:6 توسط فریبا |


 

 

 

 

ببار ای آسمون که پر شدی از درد ودل

ببار گر چه  آدما هستندپیش نگاهت خجل

ببار که من درده تو رو از حجم اشکت می خونم

ببار که من غصه ی تو رواز بغض صدات میدونم

ببار بزار من بی نصیب از اشک های چشمات نشم

ببار بزارکه ببارم,من اسیر گریه هات نشم

وقتی که تو هق هق می زنی انگار که منم بغض دارم

وقتی که تو گرفته ای انگار منم که غصه دارم

کاش حرف می زدی آسمون , لب  وا می کرد ی از بارون

کاش فریادت رساتر بود کاش گریه هات پر آب تر بود

اگه من از تو می شدم ,اون وقت آسمون دریا می شد

اون وقت قطره قطره هاش موجی ازهر بلا می شد

دلم گرفته آسمون  هم از زمین هم از زمون

دلم گرفته از نفس, از تپش قلب همه کس

از گریه های بی صدا , حتی از ماهی توی دریا

حتی از پرواز پرنده ها,حتی از خنده های بچه ها

کاش آسمون یه گوشه از تو می شدم

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 21:47 توسط فریبا |


انگار که دفتر احساس خیلی وقته بسته شده

شاید اونم از روزگار مثل همه خسته شده

از آدما که هر لحظه پاروی قلبش می زارن

بی خودی گناهشون رو پای تقدیر می زارن

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:3 توسط فریبا |


خیلی وقته آدما وجود منو سوزوندن

هیچی نمونده از دلم تکه تکش کردن

خیلی وقته که دلم درد و دلاش تو خودشه

هیچی نمی گه به کسی تا فکر کنن که سر خوشه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 9:4 توسط فریبا |


خدایا

خدایا خیلی وقته که دیگه نمی تونم تموم دنیا دنیاهارو کنارهم بچینمو با تو راهت حرف بزنم انگار خودم خودمم تو یکی ازاین دنیاها گرفتار شدم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 21:49 توسط فریبا |


خدایا کاش صداقت ما به اندازه هی بود که بتونیم اون جوری که هستیم خودمون و باور کنیم خدایا خودت میدونی یه دل کوچیک داریمو یه دنیا آرزو که یه دل کوچیک داریمو دنیا دنیا نگرانی خدایا دنیا دنیا بهمون ایمان وتوکل بده وگرنه یه دل کوچیک تا این اندازه که جان داره اگه حواشو نداشته باشی

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 21:47 توسط فریبا |


وبشر بعد از گذر سالها وقرنها درپرتو علم ودانش و عقل ودانایی چرا هنوز

فرهنگ جنگل وخوی حیوانی را می پروراند چرا ذره ای دریچه های عقلش را

 به انسانیت وانسان بودنش نمی سپارد چرا حتی خود و وجود خود را نمی

 فهمد چرا در بی فرهنگیداد فرهنگ را می زند و خود را اسیر وانسان می

خواند

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 21:45 توسط فریبا |


بزار تو گوشه ی چشمای خستم عکس تو رو قاب بگیرم

بزار دوباره اومدن تو رواز سرببینم

بزار دوباره شماره ی ثانیه هارو از سر بگیرم

بزار دوباره خاطره, خیال تو رو برام بیاره

بزار از چشم سیام باز اشک شادی بباره

گل لبخند تو رو تو خیالم جا بذاره

بزار تا این خیال من آسوده شب ها بخوابه

بزار دوباره ببارن چشم های خستم نازنین

نخشکه اشک حسرت توی این چشمای غمگین

بزار دوباره این دلم عقدشو از سر وا کنه

حرف سکوت و خستگیش با گریه هاش رها کنه

 

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 22:35 توسط فریبا |